تبر فرو رفته در کنده درخت قطع شده
از ماست که بر ماست
درخت جوانی نزد درخت پیری رفت و گفت: «خبر داری که چیزی آمده که ما را می‌بُرد و از پایمان می‌اندازد؟»
درخت پیر گفت: «برو ببین از ما هم چیزی همراه او هست؟»
درخت جوان رفت و دید سری از آهن و دسته‌ای از چوب دارد. پس نزد درخت پیر برگشت و گفت: «سرش آهن و تنه‌اش چوب است.»
درخت پیر آهی کشید و گفت: «از ماست که بر ماست.»


روزی ساعت مچی کشاورزی، هنگام کار از دستش باز شد و در انبار علوفه گم شد. ساعتی معمولی بود امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی. بعد از آن که کشاورز در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گرو... ادامه حکایت

حکایت های بیشتر:

نظر شما در مورد این حکایت چیست؟

پرسش تصادفی: عدد بعد از 5؟

نطرات کاربران:



1

عالی


2

فوق العاده


3

از ارسال چنین داستانهای عالی ممنونم


4

خیلی غالی بود دست شما درد نکنه.


5

آموزنده و عالی


6

عالی است ممنون


7

واقعا که از ماست که بر ماست عالی بود ممنون.


8

بسیار عالی و مفید


9

وا مگه ميشه درخت حركت كنه! كلا ممنون فقط مثل رو نفهميدم ٧ سال هم دارم فكر نكنيد بزرگم


10

خیلی باحاله


11

جالب


12

زیبا


13

خیلی خوب بود


اگر نظری که درج کردید نمایش داده نشده است بر روی برزورسانی نظرات کلیک کنید

بروزرسانی نظرات