نقاشی از یک زن ایرانی خاتون
بقال و خاتون
بقالی زنی را دوست می‌داشت. با کنیزک خاتون پیغام‌ها کرد که: «من چنینم و چنانم و عاشقم و می‌سوزم و آرام ندارم و بر من ستم‌ها می‌رود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت.»
قصه های دراز فرو خواند.
کنیزک به خدمت خاتون آمد و گفت: «بقال سلام می‌رساند و می‌گوید که "بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم."»
گفت: «به این سردی؟»
گفت: «او دراز گفت اما مقصود این بود!»
آدمیتی طلب کن. مقصود این است. باقی، دراز کشیدن است. سخن را چون بسیار آرایش می‌کنند، مقصود فراموش می‌شود.
اصل مقصود است. باقی، دردسر است.
فیه مافیه مولانا


چوپانی گله را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت. خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه‌ای را كه چوپان روی آن بود ب... ادامه حکایت

حکایت های بیشتر:

نظر شما در مورد این حکایت چیست؟

پرسش تصادفی: مجموع2با3؟

نطرات کاربران:



1

عالی بود


2

that greate


3

العاقل فی الشاره


4

دم کنیز گرم


5

عجب کنیز با شعوری بوده


6

بسیار زیبا . اما شعرا و اندیشمندان تکلیف آدمو روشن نمیکنند و نباید زیاد مقیدشان بشی ... در جایی دیگر دیگری گوید وقتی میخواهی کسی را چنین و چنان کنی با مقدمه و مدیحه و ... شروع کن و بتملغ ختم تا بمقصودت بهتر برسی...


7

سلام عالی بود


8

عالی
مرا بیاد حکایت ازدواج پسر ملا نصرالدین انداخت.


9

کاربر شماره 5 با شما موافقم.


اگر نظری که درج کردید نمایش داده نشده است بر روی برزورسانی نظرات کلیک کنید

بروزرسانی نظرات