نقاشی دو زن حال حرف زدن
دروغ نشنیده
دو زن با هم حرف می‌زدند. ناگهان یکی از آن دو که بی‌وقفه حرف می‌زد و تقریباً اجازه حرف زدن به دیگری نمی‌داد، گفت: «و حالا باید برات بگم که دیروز چه چیزایی از دهان همسایه‌ات درباره تو شنیدم...»
دوستش گفت: «این دروغ است!»
زن پرحرف تعجب کرد و با ناراحتی گفت: «وا، من که هنوز چیزی نگفتم، چطور ادعا می‌کنی که من دروغ می‌گم؟!»
دوستش جواب داد: «من اصلاً نمی‌تونم فکر کنم تو چیزی شنیده باشی، برای اینکه به هیچ کس اجازه حرف زدن نمی‌دهی.»


روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی. یکی گفت: «جناب ملا! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟» ملانصرالدین جواب داد: «اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمی‌داند، من وظیفه‌ی خودم را می‌دانم و ه... ادامه حکایت

حکایت های بیشتر:

نظر شما در مورد این حکایت چیست؟

پرسش تصادفی: ضرب 2 در 3؟

نطرات کاربران:



1

جالب بود.مرسی


2

هرهرهرهربی مزه بود


3

خوبه بد نبود


4

بسیار عالی


5

:


6

بسیار زیبا


اگر نظری که درج کردید نمایش داده نشده است بر روی برزورسانی نظرات کلیک کنید

بروزرسانی نظرات