دختری در حال دعا کردن
دزد باورها
گویند روزی دزدی بسته ای دزدید که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.
او را گفتند: «چرا این همه مال را از دست دادی؟»
گفت: «صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین او! اگر آن را پس نمی دادم و در عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.»


مردی در حال مرگ بود. وقتی که متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید. خدا: «وقت رفتنه!» مرد: «به این زودی؟ من نقشه‌های زیادی داشتم!» خدا: «متأسفم، ولی وقت رفتنه.» مرد: «در ... ادامه حکایت

حکایت های بیشتر:

نظر شما در مورد این حکایت چیست؟

پرسش تصادفی: عدد بعد از 5؟

نطرات کاربران:



1

فوق العاده زيبا وپر محتوا بود.


2

اي كاش همه ما در هر حال وزماني خداوند متعال را هيچ وقت فراموش نكنيم.چون دين وعقايد ما از اوست و براي اوست .


3

پسر خیلی عالی بود...عالی


4

ای کاش دزدانی که امروزه با اموال مردم دین مردم را هم دزدیده اند کمی به این چیزها اعتقاد داشتند..
کاد الفقر ان یکون کفرا


5

این داستان مربوط به قدیم است در حال حاضر کسی چنین کاری نمی کند

اما اگر این داستان ادامه باشد خیلی خوب است.


6

با حال بود


7

خوبه!!!!!


اگر نظری که درج کردید نمایش داده نشده است بر روی برزورسانی نظرات کلیک کنید

بروزرسانی نظرات