نقاشی پدر و دختر
دست بابا
ﻃﺮﻑ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﺷﻬﺪﺍ ﺑﻮﺩ. ﻣﯿ‌ﮕﻔﺖ: «ﭘﯿﮑﺮ ﺷﻬﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺸﯿﻊ ﻣﯽﺑﺮﺩﻥ. ﺩﯾﺪﻡ ﺟﻠﻮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺗﺮﯾﻠﯽ‌ﻫﺎ ﺷﻠﻮﻍ ﺷﺪﻩ، ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺟﻠﻮ ﺩﯾﺪﻡ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ چارده پانزده ﺳﺎﻟﻪ ﺟﻠﻮ ﺗﺮﯾﻠﯽ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪﻩ. ﮔﻔﺘﻢ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟»
ﮔﻔﺘﻦ: «ﻫﯿﭽﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﺳﻢ ﺑﺎﺑﺎﺷﻮ ﺭﻭ ﺍﯾﻦ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﻫﺎ ﺩﯾﺪﻩ ﮔﻔﺘﻪ ﺗﺎ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﻧﺒﯿﻨﻢ ﻧﻤﯿ‌ﺰﺍﺭﻡ ﺭﺩ ﺷﯿﺪ.»
گفت: «ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ یکی دو روز ﺻﺒﺮ ﮐﻦ تا برای مراسم تدفین آماده شیم.»
دختر ﮔﻔﺖ: «ﻧﻪ ﻣﻦ ﺣﺎﻟﯿﻢ ﻧﻤﯿﺸﻪ، ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﯿﻮﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﻩ، ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ.»
ﮔﻔﺖ: «ﺗﺎﺑﻮﺕ‌ﻫﺎ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺯﻣﯿﻦ، ﭘﺮﭼﻤﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ، ﯾﻪ ﮐﻔﻦ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻡ، ﺳﻪ ﭼﺎﺭﺗﺎ ﺗﯿﮑﻪ ﺍﺳﺘﺨﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ بهش، ﻫﯽ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﻣﯿ‌ﻤﺎﻟﯿﺪ، ﻫﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﺎﺑﺎ، ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺭﻩ ﺟﻮﻥ ﻣﯿﺪﻩ ﮔﻔﺘﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺴﻪ ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﺑﺰﺍﺭ ﺑﺮﺳﻮﻧﯿﻢ.»
دختر ﮔﻔﺖ: «ﺗﻮ رو ﺧﺪﺍ ﺑﺰﺍﺭ ﯾﻪ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺑﮑﻨﻢ؟»
ﮔﻔﺘﻢ: «ﺑﮕﻮ.»
ﮔﻔﺖ: «ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻣﯿ‌ﺨﻮﺍﯾﺪ ﺑﺒﺮﯾﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﯿﺪ ﺍﺳﺘﺨﻮﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﮐﺪﻭﻣﻪ؟»
ﻣﯿﮕﻔﺖ: «ﻫﻤﻪ ﻣﺎﺕ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﭼﻪ ﮐﻨﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ، ﻣﯿﮕﻔﺖ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﻮ ﺑﻪ ﻟﺮﺯﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ، ﻣﯿﮕﻪ ﺍﺳﺘﺨﻮﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺑﺎﺷﻮ ﺩﺍﺩﻡ ﺗﺎ ﮔﺮﻓﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﺳﺮﺵ ﻭ ﮔﻔﺖ، ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺩﺳﺖ ﺑﮑﺸﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ.»


روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند و تا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند و با شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چن... ادامه حکایت

حکایت های بیشتر:

نظر شما در مورد این حکایت چیست؟

پرسش تصادفی: تفریق 6 و 4؟

نطرات کاربران:



1

کاش هواس ما هم به این دستهایی که به خاطر ما استخوان شد بیشتر بود


2

احسنت. خیییییلی زیبا بود. متحولم کرد. عالی


3

گریه ام گرفت


4

با سلام تشکر وپفراوان از این داستانهایی که مرتبط به شهداست


5

با سلام
دل سنگ آب می شود
متشکرم


6

من گريم گرفت و دلم واقعا سوخت چون ميدونم اين داستان واقعيه....اي كاش همه بدونيم شهدا و خانواده شهدا چقدر به گردن ماحق دارن...


7

سلام و درود خدا بر شهیدان جنگ ایران و عراق


8

روحشان شاد؛ویادشان گرامی بادوباآرزوی صبر برای خانواده هایشان تا ابد.


9

واقا داستان زیبایی بود.


10

عالی بود


11

اشکم دراومد.


اگر نظری که درج کردید نمایش داده نشده است بر روی برزورسانی نظرات کلیک کنید

بروزرسانی نظرات