نقاشی دختری کوچک با دسته گل در دست
شاخه گلی برای مادر
مردی در راه برگشت به خانه، جلوی یک گل‌فروشی توقف کرد تا برای مادرش که در شهری حدود 300 کیلومتر دورتر زندگی می‌کرد یک دسته گل سفارش دهد تا ارسال کنند. وقتی داشت از ماشین پیاده می‌شد متوجه شد که دختر کوچکی گوشه‌ای ایستاده و در حال گریه کردن است. مرد از دختر پرسید که چرا گریه می‌کند و دختر جواب داد: «من میخواهم یک شاخه گل رز برای مادرم بخرم. اما پولم کافی نیست.»
مرد لبخندی زد و گفت: «با من بیا تو گل‌فروشی. من برای تو یک شاخه گل رز می‌خرم.»
مرد برای دختر کوچولو یک شاخه گل رز خرید و دسته گل برای مادرش را هم سفارش داد. وقتی با دختر از گل‌فروشی بیرون آمدند مرد به دختر گفت می‌تواند دختر را به خانه‌اش برساند. دختر گفت: «ممنون، لطفاً مرا پیش مادرم ببرید.»
دختر مرد را به یک گورستان هدایت کرد و در آنجا شاخه گل رز را روی یک قبر تازه پر شده قرار داد.
مرد از دختر خداحافظی کرد و به گل‌فروشی برگشت، سفارش را لغو کرد و همان جا یک دسته گل انتخاب کرد و سوار بر ماشین رفت برای دیدن مادرش.
زندگی کوتاه است. تا جایی که می‌توانید برای کسانی که شما را دوست دارند وقت بگذارید و به آنان عشق بورزید. قبل از اینکه دیر شود از هر لحظه آن استفاده کنید. هیچ چیزی مهم‌تر از خانواده نیست.


توماس ادیسون دو هزار ماده مختلف را برای ساختن رشته لامپ امتحان کرد. هیچ کدام از این مواد رضایت بخش نبودند. دستیار ادیسون گله می کرد که: «همه کارمان بیهوده بود و چیزی یاد نگرفتیم.» ادیسون با اعتماد زیاد... ادامه حکایت

حکایت های بیشتر:

نظر شما در مورد این حکایت چیست؟

پرسش تصادفی: کدام بزرگتر است 2 یا 4؟

نطرات کاربران:



1

عالی


2

خیلیالب و آموزنده بود .اشک تو چشام جمع شد.


3

خیلی عالی


4

کاملا درسته اما ما ادما هیچوقت توجه نمیکنیم


5

خيلى جذاب بود😍😍


6

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم


7

سلام واقعأ قشنگ بود امید‌ارم که به همه ی کارهای نیک عمل کنیم.


8

خیلی خیلی خوب بود مادر تورو خیلی دوست دارم.


9

خیلی خیلی عالــــــــــــــی بود


10

به جای قطره اشکی که فردا بر مزارم میریزی امروز با لبخندی قلبم رابنواز


11

باور کردم
دستهایش را
که همیشه نوازشگر بود
باور کردم
چشمانش را
که هنگام شادیم
می درخشید
باور کردم
احساسش را
که اشگهایم را
می فهمید
باور کردم
اشگهایش را
که با درد های من همراه بود
باور کردم
پینه های دستش را
چین و چروک صورتش را
قد خمیده اش را
باور کردم
سینه پر دردش را
و باور نمی کنم
رفتنش را
مادر
نریمان 21 2 94ساعت 1 بامداد


12

بسیار عالی بود


13

خیلی ممنون
مادرم دوستت دارم


14

عالی بود


15

عالی


16

عاشقتم عمرم جونم .... عالی بود


17

يادآوري به جائي بود.
متشكرم


18

خیلی قشنگ بود باید با خانواده بود و از لحظات باهم بودن لذت برد.


19

سلام ، این حکایت قدر شناسی دیر هنگام را تداعی میکند که اکثر ما ادم ها اینچنین هستیم افسوس افسوس که نمی فهمیم که نمی دانیم.


20

مادر...


21

خیلی عالی بود حیف و صد حیف که منهم مثل اون دختر کوچولو هستم


22

خوب. خیلی


اگر نظری که درج کردید نمایش داده نشده است بر روی برزورسانی نظرات کلیک کنید

بروزرسانی نظرات