نقاشی فانتزی سیاه و سفید از عروس و داماد
صبحت بخیر عزیزم
شانزده ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩﻡ که ﻋﺎﺷﻖ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺷﺪﻡ. ﭼﻨﺎﻥ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ‌ﻭﺍﺭ ﻋﺎﺷﻖ آﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻭ ﭘﺎﻓﺸﺎﺭﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﻦ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﺭﺍﺿﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺮﻭﯾﻢ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺭﻓﺘﯿﻢ، ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻨﺎﯼ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﺪ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻢ ﻭ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺩﯾﭙﻠﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ. ﭘﺲ ﺍﺯ آﻥ ﺑﺎ ﺟﺪﯾﺖ ﺩﺭﺱ ﺭﺍ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﺗﺎ ﺩﯾﭙﻠﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ.
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻭﻟﯽ ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﺣﺘﻤﺎً ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﺑﺮﻭﻡ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﮐﺎﺭﺕ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺧﺪﻣﺖ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﻢ. ﺩﺭ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﺩﻭ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺎﺭ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ. ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﺎﺭ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ آﻣﺪﻥ‌ﻫﺎﯾﻢ ﻭ ﺑﻬﺎﻧﻪ‌ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺑﺎﻋﺚ می‌شد ﮐﻪ ﺑﺮﻭﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺟﺪﯾﺪ ﻋﻤﻞ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﯿﺎﯾﻢ.
ﺟﺎﻟﺐ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ آﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﻫﻢ ﺑﻪ پایم ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺭﺩ می‌کرد. ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺭﻓﺘﻦ‌ﻫﺎ ﻭ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ نشدن‌ها، ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ سی و دو ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﻤﺎﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺑﻬﺎﻧﻪﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ.
ﺟﺸﻦ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺮ ﭘﺎ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖﺗﺮﯾﻦ آﺩﻡ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ می‌دﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﻓﺘﯿﻢ. ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ که ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻣﺒﻞ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ. ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺫﯾﺖ ﻧﺸﻮﺩ ﻓﻘﻂ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ‌ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪﻡ ﻭ ﺩﺭ ﯾﮏ ﮔﻮﺷﻪ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺑﺮﺩ.
ﺻﺒﺢ ﺍﻭﻝ ﻭﻗﺖ، ﺷﺎﺩ ﻭ ﺳﺮﺧﻮﺵ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﻡ می‌بینم ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﻡ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﻪ ﺗﻬﯿﻪ ﻭﺳﺎﯾﻞ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﻡ. ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺗﻬﯿﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻣﺪﺗﯽ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻧﺶ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺷﺪﻡ. ﮐﻤﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﻭﻟﯽ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﻪ ﺷﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ نفس نمی‌کشد.
ﺳﺮﯾﻌﺎً ﭘﺰﺷﮑﯽ آﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﭘﺰﺷﮏ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﻌﺎﯾﻨﻪ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺐ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺩﭼﺎﺭ ﺣﻤﻠﻪ ﻗﻠﺒﯽ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺍﯾﺴﺖ ﻗﻠﺒﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺳﺎﻝﻫﺎ ﺗﻼﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺪﺳﺖ آﻭﺭﺩﻧﺶ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩﺍﻡ.


ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ کرﺩ. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎی ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ. ﻣﻌﻠم گفت: «ﺷﻌﺮ بنی ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ.» ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ کرﺩ: بنی ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎی یکدیگرﻧﺪ***که ﺩﺭ ﺁﻓﺮینش ﺯ یک ﮔﻮﻫﺮﻧﺪﭼﻮ ﻋﻀﻮی ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ***... ادامه حکایت

حکایت های بیشتر:

نظر شما در مورد این حکایت چیست؟

پرسش تصادفی: حاصل 3 بعلاوه 4؟

نطرات کاربران:



1

دوست نداشتم


2

بسیار حکایت بدی بود


3

آره منم نارحت شدم. اما بیاییم از هر حکایتی درسی بگیریم. بهانه تراشی های پدران و مادران یکی از دلایل بالا رفتن سن ازدواج شده. سخت گیری ها و انتظارات بالای جامعه ازدواج جوانان را به یک چیز رویایی تبدیل کرده و...


4

چرا؟؟؟؟؟؟


5

خیلی خیلی بسیار بد بود البته اخرش


6

به نظرم باید پدر دخترو کشت


7

عاشقان هرچند مشتاق جمال دلبرند دلبران بر عاشقان از عاشقان عاشقترند اگرچه این داستان پایانی بس غم انگیز داشت اما نکته مهمی را در بر داشت : 1.عشق دختر خیلی بیشتر از پسر بود 2. آشنایی یک اتفاق است و جدایی یک قانون . حال چه بخواهیم و چه نخواهیم.


8

i havnot idea


9

حکایت بسیار غم انگیزی بود اما نکات کلیدی بسیار مهمی دارد که زمانه به حدی خراب شده که انتظار می رود پدر دختر چنین شرایطی را به اجرا بگذارد ولی واقعاً از پدر پسر انتظار نمی رود در سن 16 سالگی بخواهد برای پسرش زن بگیرد اما واقعاً علاقه شدید قلبی دختر و پسر تحسین برانگیز بوده که در این دوره زمانه چنین موردی بسیار کم پیدا می شود.


10

خب نتیجه اخلاقیش چیه الان؟


11

این موضوع آهنگ زیبای صبحت بخیر عزیزم معین هستش
صبحت بخیر عزیزم
با آنکـه گفتـه بودی
دیشـب خـدانگهدار

با آنکه دست سردت
از قـلـب خـستـه تـو
گویـد حدیث بـسـیـار

صــبـحت بـخـیـر عزیزم
بـا آنــکـه در نــگــاهــت
حرفی برای من نیست

بـا آنـکـه لـحـظـه لـحـظـه
می خوانم از دو چشمت
تـن خـسـتـه ای ز تـکـرار

در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست
خو کرده قـفـس را مـیـل رهـا شدن نیست

مـن با تـمام جانم پر بسته و اسیرم
باید که با تو باشم در پـای تـو بـمیرم


12

سخت گیری بعضی از والدین باعث نابودی بعضی از فرزندان می شود.


13

از این حکایت متنفرم واقعا...


14

حکایت خالی بندیه .


15

خیلی غم انگیز بود..ولی هستن همچین عشق هایی...من خودم قربانی همین ایرادگیری های والدینمم...8 ساله منتظرم...شعر معین رو خیلی به جا نوشته بودین، ممنونم


16

خوب بود


17

خالی بندی در حد لالیگا


18

این حکایت برای قدیما صدق میکنه ولی امروزه که ... چی بگم سر یک ساعته سر مبرن و میندازن توی دیگ.
دیگه نیازی نیس اینقده مثل فرهادو مجنون و.... زجر عاشقی بکشید!


19

عالی بود متشکرم


20

اصلا واقعیت ندارد مگر اینکه از قبل بیماری قلبی داشته است وهیجان باعث مرگش شد


21

ببخشید هدف و منظور حکایت دقیقا چی بود، اصلا پیام اخلاقی داشت؟؟؟؟؟


22

که چه؟


23

مسخره بود


24

دروغه اصلا معین چنین حرفی نزده لطفا منبع حرفتان رابگید


25

همیشه این طورماجراها برعکسش هستش


26

من اگه جای پسره بودم منم میمردم: (


27

برداشت من:باید زندگی کرد ،چون معلوم نیست تاکی زنده هستیم.وهرکاری به وقتش خوبه.ازدواج هم نه زودش ونه دیرش به درد نمیخوره


28

نتیجه؟ اگه یکی رو خیلی دوست داشتین و اون هم شما رو خیلی دوست داشت با هم ازدواج نکنین، اگه هم ازدواج کردین هر شب دو تا قرص زیرزبونی برای جلوگیری از انواع سکته قلبی و مغزی بندازین بالا ! :)


29

با عرض معذرت!
خاک بر سرت با این حکایتت :-(
اول صبحی حالمون و گرفتی
آخه این چه نکته ی اخلاقی و پندآموزی داشت؟!
یکی بود جان! تو دیگه چرا انرژی منفی میدی؟!


30

این حکایت ساخته یک مغز معیوب است


31

مزخرف
نظر من اینه که آدم وقتشو برای خوندن این مطالب بی محتوا تلف نکنه. با اعتماد به مطالب دیگه سایت اینم خوندم شاید یه نتیجه یا پیامی داشته باشه اما...


32

خيلي قصه مزخرفي بود
مگه ازدواج داستان يهوييه ك طرف نتونه هيجانشو كنترل كنه
هر چقدم منتظر
بالاخره از نامزدي تا عروسي يه ماه وقت داشته با موضوع كنار بياد.
ضمنا الانا ديگه ازين ماجراها پيش نمياد
ادما واقع نگر تر شدن
داستانش به درد 30 سال پيش ميخورد


33

بسیار بی مزه


34

غم انگیز


35

اخه بنده خدا تمام عمرشا به پای یک دختر گذاشت بخاطر هیچی اینشاالله درسی گرفته باشه واول فکر کنه بعد تصمیم بگیره اخه میگن 1ساعت فکر کردن بهتر از 70سال عبادته ممنون


36

جالب بود


37

صبحت بخیر عزیزم
با آنکـه گفتـه بودی
دیشـب خـدانگهدار

با آنکه دست سردت
از قـلـب خـستـه تـو
گویـد حدیث بـسـیـار
حکایت جالبی بود . شنیده بودم . این را به یک فرد بستان آبادی نسبت می دهند . در آذربایجانشرقی


38

چرت


39

سلام.منم هم چین عشقی دارم.وقتی کسی و خیلی دوست داشته باشی هیچ چیز جای اونود نمیگیره خودمم نارحتی قلبی گرفتم


40

غم انگیز وتلخ


41

خیلی غم انگیز بود خوبیش اینکه حداقل باهاش ازدواج کرده
دم غیرتش گرم که اقد تلاش کردعشقشه برای


42

مزخرف و بی مزه قلب شماهاست که از عشق هیچ بویی نبرده حتی اگه این ماجرا ربطی هم به شعر نداشته باشه کم نبودن ازین داستانها و عشق ها


43

الکی بود


44

راستش منم خیلی سخت به عشقم رسیدم ولی اکه منم داستانم اینطوری بود حتما میمردم . مگه کمه ادم 32 سال به پای کسی بشینه؟


45

نفهمیدم کلا


46

واااااای جه بد :(


47

به نظرتون حقش هست پدر دختره رو له کنیم!!!!!


48

با نظرات 32 و 33 کاملــــــــــــــــــــــــــــــــــا موافقم.


49

وقتی اصل می ره حاشیه و حاشیه می شه اصل!!!!


50

خوشم نیومد میتونید از وبلاگ منم استفاده کنید دوستان.
http: iran-hekayat.mihanblog.com


اگر نظری که درج کردید نمایش داده نشده است بر روی برزورسانی نظرات کلیک کنید

بروزرسانی نظرات