نان سنگک بریده شده به قطعات کوچکتر
نون خوب خیلی مهمه
ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک. اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ماهی‌تابه، برای خودش جلز و ولز خفیفی کرد که زنگ در را زدند. پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم. بابام می‌گفت: «نون خوب خیلی مهمه! من که بازنشسته‌ام، کاری ندارم، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم می‌گیرم.»
در می‌زد و نون رو همون دم در می‌داد و می‌رفت. هیچ وقت هم بالا نمی‌اومد. هیچ وقت! دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلاً پدرم از اون جور آدم‌هاست که بیشتر آدم‌ها دوستش دارند. 
صدای شوهرم از توی راه پله می‌اومد که به اصرار تعارف می‌کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می‌کرد باﻻ!
برای یک لحظه خشکم زد. ما خانواده سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی‌بوسیم، بغل نمی‌کنیم، قربون صدقه هم نمی‌ریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمی‌ریم. خانواده شوهرم اینجوری نبودن. در می‌زدند و می‌آمدند تو. روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می‌زدند، قربون صدقه هم می‌رفتند و قبیله‌ای بودند. برای همین هم شوهرم نمی‌فهمید که کاری که داشت می‌کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می‌کرد و اصرار می‌کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم! خونه نامرتب بود و خسته بودم. تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم، چیزهایی که الان وقتی فکرش را می‌کنم خنده‌دار به نظر می‌آد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می‌رسید!
شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان‌ها چای بریزد و اخم‌های درهم رفته من رو دید. پرسیدم: «برای چی این قدر اصرار کردی؟»
گفت: «خب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.»
گفتم: «ولی من این کتلت‌ها رو برای فردا هم درست می‌کردم.»
گفت: «حالا مگه چی شده؟» 
گفتم: «هیچی!»
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت: «دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم، می‌خوای نون‌ها رو برات ببرم؟»
تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم! پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند. وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم هم به بهانه گیاه‌‌خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت. پدر و مادرم هر دو فوت کردند.
چند روز پیش برای خودم کتلت درست می‌کردم که فکرش مثل برق از سرم گذشت: «نکنه وقتی با شوهرم حرف می‌زدم پدرم صحبت‌های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره‌های پشتم تیر می‌کشید و دردی مثل دشنه در دلم می نشست. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک‌ها ازش تشکر نکردم؟»
آخرین کتلت رو از روی ماهی‌تابه بر می‌دارم. یک قطره روغن می‌چکد توی ظرف و جلز محزونی می‌کند. واقعاً چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟! حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می‌خورد: «من آدم زمختی هستم.»
زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه‌ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین‌ها! حالا دیگه چه اهمیتی داشت که وسط آشپزخانه خالی، چنگال به دست، کنار ماهی‌تابه‌ای که بوی کتلت می‌داد آه بکشم؟
آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط…فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می‌آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه، میوه داشتیم یا نه…همه چیز کافی بود، من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک. 
پدرم راست می‌گفت: «نون خوب خیلی مهمه.»
من این روزها هر قدر بخوام می‌تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی‌منتی بود که بوی مهربونی می‌داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتش را می‌فهمی و هنوز که هنوزه بعد از این همه سال از این که مبادا اونها اون روز صدای من رو شنیده باشن که به شوهرم گفتم واسه چی اونقدر اصرار کرد دلم می‌لرزه و از خودم شرمنده می‌شم!


برای خرید به فروشگاه رفته بودم. داخل فروشگاه این طرف و آن طرف می‌رفتم و آنچه می‌خواستم برداشتم و به طرف صندوق رفتم تا بهای آنها را بپردازم. در راهروی باریکی جوانی حدود پانزده سال ایستاد... ادامه حکایت

حکایت های بیشتر:

نظر شما در مورد این حکایت چیست؟

پرسش تصادفی: ضرب 2 در 3؟

نطرات کاربران:



1

حالا باید دید که با مردم دیگر و دوستانش و .... چگونه رفتار می کند؟ آیا آن فرصتها را هم خواهد سوازند!؟


2

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی، البته این اتفاقات برای همه کم و بیش در طول زندگی می افتد، شنونده و بیننده که عاقلند ،آنهم پدر و مادر که خودشان من و شما را بزرگ کرده اند ، قطعا شما را درک م کنند..


3

بیست بود!


4

بسیار متاثر کننده است وای بر ما............


5

عالیه قدر همو بدونیم شاید فردا دیگه نباشیم گریه ام گرفت پدرم چند روز پیش فوت کرد منم همینطور بودم حسرت مهربانیهاش همین الان به دلمه


6

حس کردم با خوندنش تیره پشت من هم تیر کشید . چقدر ما ادم های به قول خودمون امروزی ، بی محبت و زمخت شدیم ، دیگه از حضور هیچ کس و هیچ چیز تو زندگیمون لذت نمی بریم . فقط وقتی اونها رو از دست میدیم تازه می فهمیم که وااااااای ما با خودمون و عزیزامون چی کردیم ....ممنون خیلی اموزنده بود


7

چقدر خوبه یاد بگیریم قدر چیزهائی که داریم رو بدونیم و قدر لحظه هائی که هیچ وقت بر نمی گردن


8

واقعا چرا آدما قدر پدر مادرشون رو نمی دونن
مخصوصا عروسا که پسرها رو ز پدر مادرشون جدا می کنند
من عاشق پدر مادرم هستم


9

÷در و مادر تکرار نشدنی هستند.


10

عالی بود وباید انسان ها درک کنند پدر ومادر را


11

من که وقتی خودمو جای خانمه گذاشتم گریه ام گرفت.


12

درودبرشما
آب ریخته شده را نمی توان جمع کرد،ماانسان هاازروی غرورکاری صورت میدهیم و زمانی به فکردرست کردن آن می افتیم که بسیاردیرشده است.


13

خیلی آموزنده بود تلنگری بود که قدر پدر ومادر را بیشتر بدانیم ممنونم از شما قصد دارم به همسرم پیشنهاد کنم که اونهم بخونه


14

سلام، عالی بود ممنون از پیامخای خوبتون


15

داستان جا لبی بود . بیا تا قدر یکدیگر بدانیم فردا خیلی دیر است و شاید هرگز تکرار نشود.


16

عالی بود واقعا تکان دهنده


17

دیر خیلی خیلی زود میاد قدر لحظه ها را بدونیم


18

هر کسی امکان داره اینگونه لحظات را تجربه کرده باشد به خاطر رودرباسیتیها و گرفتاریها منهم خیلی دلم گرفت چون سخت می گیریم ولی برای منهم تجربه و تلنگری شد که باهمه راحت باشیم حالا هرچی که در منزل داریم و یا امکان داره ان لحظه به هم ریخته باشیم دوستان درک می کنند که کار داشتیم پس برخوردامون و بی تکلف و راحت کنیم بسیار حکایت پند آموزی بود متشکر


19

خدایا چرا نمی تونیم تا وقتی چیزی رو داریم قدرش رو بدونیم....کمکون کن!


20

ای کاش تجربه و عقلی که امروز داریم دیروز یا سالها پیش داشتیم ...
برای همه اتفاق می افتد ولی من همیشه سعی کردم از این لحظات گرانبها و از این گنجینه های تجربه و برکتهای زندگیم خوب استفاده کنم و کم و بیش خوشحالم .. با این داستان بیشتر دقت می کنم .. ممنون


21

دقیقا رفتاری که همه ما در بیشتر اوقات انجام میدیم. بعدشمراضیم که حواسمون به همه بود (که در اصل حواسمون به همه چیز هست جز اون چیزی که اصله و مهمه)


22

خوبه تا وقتی هستن قدرشونو بدونیم


23

اشکمو در اورد


24

خیلی عالی بود .اشکم دراومد. ی نسخه پرینت گرفتم که هر روز بخونم


اگر نظری که درج کردید نمایش داده نشده است بر روی برزورسانی نظرات کلیک کنید

بروزرسانی نظرات