سر مردی با دو چهره پشت به پشت با ظاهر متفاوت
همانی هستی که همه می‌گویند؟
روزی شیخ جعفر شوشتری را دیدند که در کنار جویی نشسته و بلند بلند گریه می‌کند. شاگردان شیخ، با دیدن این اوضاع نگران شدند و پرسیدند: «استاد، چه شده كه این‌گونه اشك می‌ريزيد؟ آيا کسی به شما چیزی گفته؟»
شیخ جعفر در میان گریه‌ها گفت: «آری، یکی از لات‌های این اطراف حرفی به من زده که پریشانم کرده.» 
همه با نگرانی پرسیدند: «مگر چه گفته؟»
شیخ در جواب می‌گويد او به من گفت: «او به من گفت شیخ جعفر، من همانی هستم که همه در مورد من می‌گویند. آیا تو هم همانی هستی که همه می‌گویند؟! و اين سئوال حالم را عجيب دگرگون كرد.»


یک روز مردی از بازار عبور می‌کرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد. از بخاری که از سر دیگ بلند می‌شد خوشش آمد. تکه نانی که داشت بر سر آن می‌گرفت و می‌خورد. هنگام رفتن، صاحب دکان گفت: «تو از بخار دیگ من ... ادامه حکایت

حکایت های بیشتر:

نظر شما در مورد این حکایت چیست؟

پرسش تصادفی: حاصل 3 بعلاوه 4؟

نطرات کاربران:



1

عالی بود


2

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پا بستی
گفت شیخا هر آنچه گویی هستم !
آیا تو چنان که می نمایی هستی !؟
فرید الدین عطار


3

کاربر 2 شعرت به دل نشست . مرحبا


4

ههههههههههه


5

خیلی حکایت پر معنایی بود.
عالی بود.


6

واه واه خیلی چرت بود ولی شماره ی 2 ازت خوشم اومد.


7

بد


8

عالی وهنوز نتونستم جوابشو پیدا کنم...


9

ب نظر من منظورش اینه که واقعا همون چیزی هستی ک درموردت فک میکنن یا این که تنها ظاهرت اینو نشون میده


10

آقاخیلی عالی بود وپندآموز کابر دوتوعالی تربودی سپاس


11

حکایت خوبی بود کاربر 2 از شعرت خوشم امد


اگر نظری که درج کردید نمایش داده نشده است بر روی برزورسانی نظرات کلیک کنید

بروزرسانی نظرات