پرودگار کعبه
عارفی قصد تشرف به حج داشت. فرزندش از او پرسید: «به کجا می‌روی؟» 
عارف گفت: «به سوی خانه پروردگارم.»
فرزند گمان می‌کرد که هر کس خانه او را ببیند، خود پروردگار را هم می‌بیند لذا مشتاق همراهی با پدر شد و گفت: «چرا مرا با خود نمی‌بری؟» 
پدر گفت: «تو صلاحیت این سفر را نداری.»
فرزند گریه کرد و بالاخره پدر را راضی نمود. چون پدر و پسر به میقات رسیدند، هر دو مُحرِم شده و حرکت کردند و وارد بیت الله شدند. فرزند مات و مبهوت همه جا را نگریست و پرسید: «پروردگارم کجاست؟»
پدر گفت: «خداوند در آسمان است.» 
فرزند این را که شنید، فریادی زد و بیهوش شد و از دنیا رفت. پدر متأثر شد و فریاد برآورد: «پسرم چه شد، پسرم کجاست؟» 
از زاویه خانه خدا، ندایی به گوشش رسید که تو خانه خدا را می‌خواستی و به آن رسیدی، و او خود پروردگار را می‌طلبید و خدای خانه را یافت و اینک در مقامی بالا و در نزد پروردگار است.


یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می‌کرد متوجه نامه‌ای شد که روی پاکت آن در بخش گیرنده نوشته شده بود: «خدا» با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخو... ادامه حکایت

حکایت های بیشتر:

نظر شما در مورد این حکایت چیست؟

پرسش تصادفی: تقسیم 8 بر 1؟

نطرات کاربران:



1

آموزنده بود


2

عالی


3

واقعا زیبا بود


4

به کعبه گفتم: تو از خاکی منم خاک چرا باید به دور تو بگردم ندا آمد : تو با پا آمدی باید بگردی برو با دل بیا تا من بگردم


5

خیلی عالیست خدا نصیب همه بکنه انشاالله


6

خدا رحمتش کنه


7

فوق العاده بود سپاسگزار


8

عالی بود


اگر نظری که درج کردید نمایش داده نشده است بر روی برزورسانی نظرات کلیک کنید

بروزرسانی نظرات