کفش کتونی پاره و کهنه یک کودک که انگشت شصت او بیرون زده
کفش های قشنگ
پسرک جلوی خانمی را می‌گیرد و با التماس می‌گوید: «خانم، تو رو خدا یه شاخه گل بخرید.»
زن در حالی که گل را از دست پسرک می‌گرفت، نگاه پسرک را روی کفش‌هایش حس کرد.
پسرک گفت: «چه کفش‌های قشنگی دارید!»
زن لبخندی زد و گفت: «برادرم برام خریده، دوست داشتی جای من بودی؟»
پسرک بی‌هیچ درنگی محکم گفت: «نه، ولی دوست داشتم جای برادرت بودم، تا من هم برای خواهرم کفش می‌خریدم.» 


روزی خانمی سخنی را بر زبان آورد که مورد رنجش خاطر بهترین دوستش شد. او بلافاصله از گفته خود پشیمان شده و بدنبال راه چاره‌ای گشت که بتواند دل دوستش را بدست آورده و کدورت حاصله را برطرف کن... ادامه حکایت

حکایت های بیشتر:

نظر شما در مورد این حکایت چیست؟

پرسش تصادفی: عدد بعد از 5؟

نطرات کاربران:



1

همه ما براي آنهايي كه برامون ارزشمند هستندو خيلي دوستشون داريم مي خواهيم كارهايي انجام بديم كه باعث خوشحاليشون بشد اعضاي خانوادمون را هميشه دريابيم وقدرشون را بدانيم تا دير نشده


2

همه ما براي آنهايي كه برامون ارزشمند هستندو خيلي دوستشون داريم مي خواهيم كارهايي انجام بديم كه باعث خوشحاليشون بشد اعضاي خانوادمون را هميشه دريابيم وقدرشون را بدانيم تا دير نشده


3

خیلی قشنگ بود.


4

پسرک کفش فروش امروز یا مدیر موفق فردا، به شرطی که که کفشهای قشنگی که خریده و می خواهد به خواهرش هدیه کند، ندزدند.......


5

وقتی روح بزرگی داشته باشی قبل از اینکه به فکر خودت باشی به فکر شاد کردن دل دیگرانی این یعنی انسانیت
و هرکسی در وسع خودش می تونه انسان باشه گاهی خرجش فقط یک کلمهء امید دهنده یا محبت آمیزه
یاحق


6

خوبه که گاهی خودمان را جای دیگران بگذاریم و آنها راحس کنیم و بیدرنگ نگذریم و بی توجهی نکنیم


7

خوبه که گاهی خودمان را جای دیگران بگذاریم و آنها راحس کنیم و بیدرنگ نگذریم و بی توجهی نکنیم


اگر نظری که درج کردید نمایش داده نشده است بر روی برزورسانی نظرات کلیک کنید

بروزرسانی نظرات