کفش کتونی پاره و کهنه یک کودک که انگشت شصت او بیرون زده
کفش های قشنگ
پسرک جلوی خانمی را می‌گیرد و با التماس می‌گوید: «خانم، تو رو خدا یه شاخه گل بخرید.»
زن در حالی که گل را از دست پسرک می‌گرفت، نگاه پسرک را روی کفش‌هایش حس کرد.
پسرک گفت: «چه کفش‌های قشنگی دارید!»
زن لبخندی زد و گفت: «برادرم برام خریده، دوست داشتی جای من بودی؟»
پسرک بی‌هیچ درنگی محکم گفت: «نه، ولی دوست داشتم جای برادرت بودم، تا من هم برای خواهرم کفش می‌خریدم.» 


روزی ملا نصر الدين براي تعمير بام خانه خود مجبور شد مصالح ساختماني را بر پشت الاغ بگذارد و به بالاي پشت بام ببرد. الاغ هم به سختي از پله ها بالا رفت. ملا مصالح ساختماني را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ... ادامه حکایت

حکایت های بیشتر:

نظر شما در مورد این حکایت چیست؟

پرسش تصادفی: تفریق 6 و 4؟

نطرات کاربران:



1

همه ما براي آنهايي كه برامون ارزشمند هستندو خيلي دوستشون داريم مي خواهيم كارهايي انجام بديم كه باعث خوشحاليشون بشد اعضاي خانوادمون را هميشه دريابيم وقدرشون را بدانيم تا دير نشده


2

همه ما براي آنهايي كه برامون ارزشمند هستندو خيلي دوستشون داريم مي خواهيم كارهايي انجام بديم كه باعث خوشحاليشون بشد اعضاي خانوادمون را هميشه دريابيم وقدرشون را بدانيم تا دير نشده


3

خیلی قشنگ بود.


4

پسرک کفش فروش امروز یا مدیر موفق فردا، به شرطی که که کفشهای قشنگی که خریده و می خواهد به خواهرش هدیه کند، ندزدند.......


اگر نظری که درج کردید نمایش داده نشده است بر روی برزورسانی نظرات کلیک کنید

بروزرسانی نظرات