دو دست در کنار هم پر از شکلات توپی
یک مشت شکلات
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: «مامانم گفته چیزایی که در این لیست نوشته بهم بدی، اینم پولش.»
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد. بعد لبخندی زد و گفت: «چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.»
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکان نخورد. مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشد، گفت: «دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلات‌هاتو بردار.»
دخترک پاسخ داد: «عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟»
بقال با تعجب پرسید: «چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟» 
دخترک با خنده ای کودکانه گفت: «آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!»
خیلی از ما آدم بزرگا، حواسمون به اندازه یه بچه کوچولو هم جمع نیس که بدونیم و مطمئن باشیم که مشت خدا از مشت آدمها و وابستگی‌های اطرافمون بزرگتره.


می گویند مردی روستایی با چند الاغش وارد شهر شد. هنگامی که کارش تمام شد و خواست به روستا بازگردد، الاغ ها را سرشماری کرد. دست بر قضا سه رأس از الاغ ها را نیافت. سراسیمه به سراغ اهالی رفت و سراغ الاغ ها... ادامه حکایت

حکایت های بیشتر:

نظر شما در مورد این حکایت چیست؟

پرسش تصادفی: جواب 2 منهای 2؟

نطرات کاربران:



1

باسلام و خسته نباشید یک حکایت های کوتاه اما پرنغزتون برای روزها فکر کردن کافی چه برسد به این همه حکایت دلنشین و زیبا خسته نباشید


2

بنظر من حکایت یک مشت شکلات برای تمام زندگی کافی است چرا که با درک اینکه باور داشته باشیم خداوند لطف و کرمش از یک بقال خیلی بیشتر است زندگی برای ما خیلی راحتر می شود . ممنون از این حکایت


3

ممنونم از سایت زیباتون. واقعا دست مریزاد


4

اگر همگی به بزرگی خدا ایمان داشتیم ، روزگارمان خیلی زیباتر از این بود . خدایا کمک کن که ایمانمان به تو زیاد شود . دعای سرصف مدرسه ما در 50 سال پیش این بود . خدایا چنان کن سرانجام کار - تو خشنود باشی و ما رستگار - آمین


5

خیلی عالی ممنون از سایت خوبتون.


6

خیلی خوب


اگر نظری که درج کردید نمایش داده نشده است بر روی برزورسانی نظرات کلیک کنید

بروزرسانی نظرات